عقب تاکسی دو تایی نشسته بودیم، راننده تو دل شب دنبال مسافر بود، به پسر جوونی رسیدیم، دایم سر تکون می داد، اومد و جلو نشست، با همون سر تکون دادن به راننده و به ما سلام کرد، ازش کمی ترسیدم، نمی دونستم مشکلش چیه، مسته که هی سر تکون میده یا ...؟، خواست کرایه ش رو حساب کنه، اونجا متوجه شدم نمی تونه صحبت کنه، دلم سوخت، دلم شکست، از قضاوتم، و بیشتر از اینکه یه آدم زبون حرف زدن نداره ولی با همونم به آدم سلام می کنه، تعارف می کنه و محبتش رو می رسونه
می گفتم کاش من جای اون بودم ولی دلم انقدر بزرگ بود.
پ.ن: بعد ماجرای استخر که تا پای خفگی رفتم، ترس نشسته به جونم! توضیحش می دم.
کر و لالها خیلی خیلی با احساس و دوس داشتنی هستن ^-^
قضاوتی نکردید شما هم، خب پیش فرض ذهنی ما اینه که یه انسان طبیعی کم حرکت میکنه و حرکات بیشتر از حد نرمال رو ذهنمون نمی پذیره...
پس خیلی طبیعی بوده فکرتون:)
خیلی ممنونم که انقدر ذهنتون مثبته :**
البته ایشون فقط تکلم نداشت. گوشش می شنید
سلام عزیزم....خوش اومدی به وبلاگم خانوم گلی......
واقعا دلم یه جوری شده....بدون خدا خیلی اون جون رو دوست داره.....موفق باشی عزیزم بازم بهم سر بزن.....من میام دیدنت
سلااااام
بله واقعا. خیلی ممنونم منم می رسم خدمتتون
سلام.
خوش اومدی به بلاگ اسکای
کاش ماهایی که سالمم هستیم معرفت اینها رو داشتیم
سلام از ماست
خیلی ممنونم
کاااش :)
سلام.
خوش اومدی به بلاگ اسکای
کاش ماهایی که سالمم هستیم معرفت اینها رو داشتیم
سلام از ماست
خیلییی ممنونم
کااااااش
سلام فاطیما جان:)
خیلی ناراحت کننده بود منم خیلی وقتا واسم پیش میاد که از قضاوتم پیش خودم شرمنده بشم:|
سلام عزیزم
بله...من متاسفانه افتادم تو دامش